××× سمیرم سرزمین هزار چشمه ×××

...روزنگار رویدادهای رفته از یاد سابق...

مدرسه استثنایی...

m.roshana
         ××× سمیرم سرزمین هزار چشمه ××× ...روزنگار رویدادهای رفته از یاد سابق...

مدرسه استثنایی...

درس و بحثشان شاید متفاوت از سایر فراگیران است، اما نقش حک شده بر مدار و قرارشان هر روز مهرورزی و فراگرفتن حتی یک کلمه بیشتر به زبان مادری است.

مادری که فرزندش را به هزاران امید به مدرسه فرستاده و هر چند می‌داند احوالاتش با دیگران متفاوت است، اما همچنان امیدوار به آینده است.
آینده شاید برای ما و شما معنا و مفهومی از جنس زمان یا ترقی داشته باشد، اما برای یک محصل استثنایی و والدین او، آینده همین لحظه و همین آنی است که او در حال سپری‌کردن در کنار معلمی است که به مصداق واقعی پروانه گرد شمع می‌ماند و برای این عزیزان دلبند دلسوزانه دل می‌سوزاند.

تجربه حضورم در سه مدرسه استثنایی، تجربه عمیق و گران‌سنگی است. یک مدرسه در سمیرم، مدرسه‌ای دیگر در اصفهان و دیگری در شهر حنا که هر کدام شباهت‌ها و تفاوت‌هایی دارند. البته در شهر حنا کلاس درس دانش‌آموزان استثنایی به دلیل تعداد محدودشان، در دل مدرسه‌ای دیگر و در کنار سایر دانش‌آموزان و نام‌ونشان کلاسشان «توانا» بود.

لحظه ورودم به کلاس درس برپا می‌دهند و سلام می‌کنند و من به گرمی جواب می‌دهم: سلام عزیزان، بفرمایید؛ انگار حال و هوایشان به‌کلی با ما متمایز است و فاصله‌های مادی و ماشینی امروز برایشان بی‌معناست.

بلافاصله گرم می‌گیرند و یک نفرشان که خجالتی‌تر است کمتر نگاه می‌کند و کمتر هم حرف می‌زند؛ در همین زمان یک نفرشان می‌گوید: آقا شما که خبرنگاری چرا دوربین نداری! و دیگری هم می‌گوید دوربین برای عینک است نه خبرنگار!

بحث دونفره آنها به شوخی و خنده کلاس را پر می‌کند و ضمیر ناخودآگاه من باز هم به سمت‌وسوی صداقت و پاکی آنها در جریان است.

در کلاس دیگری پسرکی که عینک به چشم دارد و نمی‌تواند خوب کلمات را ادا کند، حرف و سخنش تا فلسطین و غزه امتداد دارد. گویا تصاویر دردناک غزه را از تلویزیون دیده و تلاش می‌کند خبرنگار را به انتقال خبر و گزارش کشتارهای وحشیانه دشمن خون‌خوار صهیونیست مجاب کند.

سروصدای بچه‌های کلاس بلندتر می‌شود؛ انگار همه آنها می‌‎خواهند برای غزه کاری کنند و حرفی بزنند. در همین لحظه معلم کلاس از بچه‌ها می‌خواهد صلوات بفرستند و آنها نیز با صدای بسیار بلند صلواتی می‌فرستند که صدایش کل مدرسه را فرامی‌گیرد.

شاگرد دیگری از معلم می‌خواهد که آب بنوشد؛ اما همان محصلی که درباره فلسطین پرسیده بود می‌گوید حالا صبر کن آب نخور تا زنگ بخوره، به‌خاطر اونایی که الان آب و غذا ندارن!

حکایت این تجربه نگاری با درون مایه مقاومت، غزه و صبر برای نگارنده درس زندگی از دانش آموزانی بود که در جامعه ما هستند و در بین ما نفس می‌کشند و حضور دارند.

کافی است یک روز استثنایی از روزهای عمرت را در میانشان بگذرانی تا قدروقیمت همان عمر گران و داشته‌هایت را بیشتر بدانی.


موضوعات مرتبط: اجتماعی ، آموزش پرورش

تاريخ : سه شنبه بیستم خرداد ۱۴۰۴ | 9:26 | نویسنده : m.roshana |
.: Weblog Themes By Slide Skin:.